یک غزل ـ شراب کهن
هوالمحبوب
**************************************************************
غربت آلــوده ام امّا وطني مانده هنــــــوز از تو اي يوســف من پيرهني مانده هنوز
توبه را مي شكنم هرشب و پروايم نيست تاكه در زلف تو چين وشكني مانده هنوز
پرده از رخ مفكن اي مه خورشیــــد لقاء كـه در این شبـزدگان ما و منی مانده هنوز
گيرم از كنج قفس رخصت پــرواز دهـنـد مرغك دلـشــده آيا چمني مانــــده هنـــوز؟
نفس بـاد خـزان است و به هــم مي شكند هر كجا قــامت سـرو و سمني مانـده هنـوز
دوش در خواب عـــــدم يار نشانـــم پرسيد ننگ من باد چو ديدم كفنــي مانــده هنوز
شب گذر كرد و كسي عقده هــومن نگشود دل قوي كن كه شــراب كهني مانده هنوز
هومن شهرستاني
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 2:37 توسط هومن شهرستانی
|